قطعه‌ای از بهشت

دست نوشته های نه چندان معتبر یک انسان؛ انسان نه ، یک آدم

قطعه‌ای از بهشت

دست نوشته های نه چندان معتبر یک انسان؛ انسان نه ، یک آدم

قطعه‌ای از بهشت

می‌گفت: "روزی قطعه زمینی در خراسان محل رفت و آمد ملائک می شود."
گفتند: "کجا؟"
گفت: "در طوس."
به خاک که سپردندش، آن جا شده بود قطعه‌ای از بهشت.
فرشته ها می‌آمدند ، می‌رفتند.

* به نقل از کتاب " آفتاب هشتمین " اثر "لیلا شمس"

یک جرعه شعر

کتابهای من

فیلم‌های من

عکس‌های من

Instagram

موسیقی وبلاگ


تک‌نوازی سنتور ، آلبوم گریه‌ی بی‌بهانه از استاد حسام الدین سراج. لطفا دکمه پخش را کلیک کنید.

طبقه بندی موضوعی

سلام دوست خوبم

تو همیشه همه‌ی حرفای مرا گوش کرده‌ای، بدون حتی ذره ای کم و کاستی.

در خودت ریختی،

حتی یکبار هم اعتراض نکردی که مثلا بگویی : "بسه دیگه ، خسته شدم".

همیشه آرام به حرفهایم گوش کردی، همیشه دردسترسم بودی. حتی مهم‌ترین مزیت تو این‌ست که میتوانستم حرفایی را که زده ام پس بگیرم!!!

اما مثل همیشه توقعم از تو (و اطرافیان) بیشتر از توان توست!

میخواهم به من دلداری بدهی، کمک‌م کنی ؛ اما فقط گوش میکنی!


این بار هم گوش کن:

حالم اصلا خوب نیست

حوصله‌ی هیج کاری را ندارم 

نمیدانم شاید شکایت کردن بی فایده باشد

شاید تلاش برای زندگی بهتر چاره شرایط فعلی باشد

ولی حتی حوصله فکر کردن به "شایدها" را نیز ندارم


دعایم کن که بس محتاجم


یاعلی


پ.ن1: نوشته شده به تاریخ

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۰
سیدرضا

سلام

امروز تقریبا یک سال از اتمام خدمت سربازی میگذره و من در طی این مدت به گزینه های مختلف برای انتخاب شغل که در پیش رو داشتم فکر میکردم و یکی رو که دوست داشتم انتخاب کردم.  البته بهترین نبود اما دوست داشتنی ترین بود. تعریف کار و شغل و تفاوت های این دوکلمه و یا اینکه الان خوشحالم از کارم یا نه و گزینه های بهتر چی هستند رو نمیخوام بگم. بلکه امشب به این فکر کردم که در بک سال گذشته دست آوردهایم چه چیزهایی بودند...

دست آوردهای اعتقادی، دینی، علمی، اجتماعی، اقتصادی و ...، مهم تر از همه دستاورد های دلی!

خسران را بیش از همه در گزینه ی آخر جستجو میکنم. در یک سال بزرگتر شدنم و پیر شدنم، چقدر دل بدست آوردم. به تعبیر ما آدما بنظرم خدا هم دل داره، چقدر دل خدا رو بدست آوردم، چقدر دل امام زمان، چقدر دل پدر و مادرم، چقدر دل اطرافیانی که ادعای دوست داشتنشون رو میکنم...

چه بسا این خسران از همین مورد آخری که گفتم نشئت گرفته و حتی باعث نوشتن این مطلب شد.


توصیه میکنم خودم و شما را به بدست آوردن دل، این گوهر نایاب الهی.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۴ ، ۰۱:۰۱
سیدرضا

سلام. این یک نوشته خاک خورده به تاریخ هفده مردادماه 92، در کشاکش خدمت سربازی‌ست.

در حرکتی انتحاری، پس از مدت ها دیروز به وبلاگ دوستان سر زدم که بیشتر باعث شد این مطلب را منتشر کنم.

بیش از دوسال از این نوشته میگذرد و کمی از حسرت گذران عمر در من کم شده، شاید بدلیل تشخیص ضعف ها و نقات قوت شخصیت‌م. اما بهرحال هشداری‌ که حضرت علی(ع) ابراز کرده‌اند را جدی بگیریم که:


قصار ۲۱ :
وَ قَالَ ( علیه السلام ) : قُرِنَتِ الْهَیْبَةُ بِالْخَیْبَةِ وَ الْحَیَاءُ بِالْحِرْمَانِ وَ الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیْرِ .
ترجمه:
و آن حضرت فرمود: ترس قرین یأس، و کم رویى همراه با محرومیت است. فرصت به مانند ابر گذرا مى‏گذرد، پس فرصت‏هاى نیک را غنیمت دانید


و غنیمت شمردن فرصت در نگاه رهبرم.


تصور کنید الان شب پنجم دیماه 91 ست.

حدود هفت ماه و پانزده روزِ پیش!

من در پادگان آموزشی هستم، در یک شهر کویری بد آب وهوا ، جایی‌که همه بچه‌ها تا روز آخر دوره از آنجا متنفر بودند.

شام را که بعد از اقامه نماز مغرب وعشا خوردیم(غذا چه بود و چطور خوردیم بماند) ، در راه برگشت از غداخوری به آسایشگاه به آسمان نگاه کردم، فکر می‌کنم اوایل ماه قمری بود. هلال نازک ماه را در آسمان دیدم . پیش خودم گفتم خدایا کِی قرص کاملِ ماه را می‌بینم؟ آن‌وقت دوهفته! از مدت آموزشی گذشته و این حس خوبی‌ست.

فکر نکنید گذشتن دوهفته درآن پادگان آسان بود!.

دوهفته گذشت.

نیمه ماه شد و قرص ماه ، کامل. پیش خودم گفتم خدایا دوباره می‌شود قرص کامل ماه را میبینم؟ ، آن‌وقت شِش هفته از مدت آموزشی گذشته! و این حس خیلی خیلی خوبی بود.

فکر نکنید گذشتن شش هفته درآن پادگان آسان بود!.

شش هفته گذشت .

و الان حدود هفت ماه از اولین هلال کاملِ ماه دوره خدمت سربازیِ من گذشته است.

الان؟ الان ماهِ قشنگِ ماهِ خدا اُفول کرده ، در آسمان گم شده ، مثل من که در خودم گم‌م.


پ.ن1: آقا ولی واقعا آسفالت شدیم تو آموزشی :دی،

پ.ن2: چهار نفر فوت شدن در آن زمستان ناجوانمرد. خدا رحمتشون کنه.

پ.ن3: کمی از متن اصلی بدلیل خیلی زرد بودن ویرایش شد.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۴ ، ۲۳:۲۵
سیدرضا

سلام

احتمالا خاطره‌ی آقا رضای امیرخانی با رهبری و سوال از ایشون که: حضرت آقا آیا شما فکر میکردید روزی رهبر یک مملکت بشید؟، رو شنیده باشید.

اینکه در اون دیدار اجازه سوال کردن داشتن بماند اما اینکه این سوال رو پرسیدن خودش جای تعجب بسیار داره چرا که نیاز به موقعیت سنجی پرسش‌گر داره؛ ولی حس کنجکاوی دونستن سوال این جواب خیلی آدمُ قلقلک میده.

پاسخ رهبر معظم رو به تفصیل از زبان خود آقای امیرخانی در فایل صوتی انتهای مطلب بشنوید، اما بطور خلاصه حضرت آقا در دوران قبل از بلوغ‌‎شون در قنوت نمازهاشون این دعا رو میخوندن: اللهم اجعلنی مجدد دینک و محیی شریعتک، و بعد با خضوع فراوان می فرمایند که ما به اون جاها نرسیدیم متاسقانه ...

قریب به سه سال پیش این خاطره رو شنیدم و هنوز شاخ هایی که بعد از شنیدن این هدف بسیار بسیار بزرگ یک نوجوان بر روی سرم روییدن رو حس می‌کنم :D

حرف من اینه، هدف‌هامون رو بزرگ کنیم تا به آرزوهای کوچیک‌مون برسیم، لااقل!


پ.ن1: هدف با آرزو فرق میکنه، یه وقت دچار اشتباه نشید.

پ.ن2: صرفا هدف از این مطلب شنیدن خاطره شیرین این دیدار بوده و بس.

پ.ن3: این مطلب هم جزء مطالب منتشر نشده بود.

پ.ن4: لینک دانلود صوت دیدار از زبان رضاامیرخانی +++

یاعلی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۲۷
سیدرضا

سلام. در ستون سمت چپ، مواردی را مشاهده می‌کنید که صرفا محض ریا و ظاهر سازی‌ست:دی،

چون از آخرین کتابی که خوانده‌ام، آخرین فیلمی که دیده‌ام و یا آخرین عکسی که به اشتراک گذاشته‌ام مدت‌هاست می‌گذرد، تاریخ درج آنها گواه این حرف است.

فقط به‌واسطه سایت گنجور محترم، امکان جدید استفاده‌ی یک بیت از شعرای گرانقدر پارسی‌زبان را هم اضافه کردم تا بلکه به حرمت استاد سخن، دیگر بخش‌ها نیز به‌روز گردد.

روزه‌هاتون مقبول درگاه حق.

یاعلی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۴ ، ۰۵:۲۷
سیدرضا